گاهی
شبیه شکوفه های برف
در منتهاالیهِ ذهنِ سیبی هستم
که از خیابان اصلی، بخار شده است
برگهای تاریخ- خورده،
کوچه های تا دندان مسلح،
چشم ِدیدنِ دود از سرم را ... ندارند
به نام ایتالیا،
نشئه از دیوانِ شعرت،
انتهای سنگفرشها داد میزنم:
آهای این چای تلخ است ....!!!!

گاهی هم خودم می سوزم
و از پنجرهء تمام دانشگاههای بدون شرح، پائین می افتم
دودش به چشم رئیس های ضدّ زن نمی رود
خرپشته های تائید نشده نیز حتی رعشه نمی گیرند
نامم را هیچ خیابانی دوست ندارد،
مادرم چرا !
قلبم را به برادر ِ آزتک ام داده ام
چشمهایم زیاد سیاه نیستند
اما می شد کاریشان کرد
تا چند ستارهء بیوطن
در یکی از پیاده روهایش پناه بگیرند....
اورژانس !

این
سهم گندم خداست
دستت را بده
از باران بالا برویم
***
This wheat
Is God's share
Give me your hand
To climb the rain
از مجموعهء ۲۸ گانهء گندم
اثر وحید ضیائی
ترجمه به انگلیسی: پروین طلوعی
برای دیدن مجموعهء کامل به همراه ترجمه, روی 28 گانه’ گندم کلیک کنید.

پوتین های واکس نخورده ام را
به جزوهء شعرت سنجاق کن
دفعهء بعد باد خواهم بود
وقتی که از شانه ام جوانه زدی
و نبودم

فرمی پر می کنی و یه یکی دو ماهی منتظر دریافت کارت می مونی...
اونوقت می تونی امیدوار باشی که وقتی رفتی، تیکه های تنت، فرشتهء نجات می شن و
میرن سراغ اونائی که دیگه نفسی برا زندگی ندارن ...
قلبت در تن یکی می تپه، چشمات راهو به یکی دیگه نشون میدن، ریه هات ... مفاصلت ...
بالا ... بالا ... بالاتر ...
آره عزیز! کلیک می کنی روی همون لوگوی صورتی رنگ گوشهء بالائی وبلاگ و باقی راه،
با لبخند طی میشه ...!
پی نوشت:
شما هم به این ضیافت دعوتید عزیز!

ما
از لولو های مزارع شبعا
می ترسیم.
لطفا بره های خداوند را
به حال خودشان بگذار،
پوتین بپوش
و
خودت
نواری را که دور شَهرت كشيده اند،
جمع كن.
ما
منتظر ظهور آخرين پيامبر
در چاپخانهء گوتنبرگ
هستيم ...

آخرین چریکها
دوباره
از شانه های من و تو
سبز خواهند شد
نزدیک صبح ...
از همانجا که
بندهای کوله پشتی کهنه مان
تاول هیروشیما
بر جای می نهد ...

محزونتر از زیتونهای غزه،
ابراهيم،
پيِ آمبولانسي مي دود
كه آخرين فرزندش را
به بيمارستانِ بي سقف مي بَرد ...
اينبار
مينهاي ضد نفر
زير پاي او قرباني مي شوند....

ديگر از ابراهيم گذشته است ...
تا آسمان قوچي بفرستد،
گلوي غزه را بريده اند ...


