|

گاهی هم خودم می سوزم
و از پنجرهء تمام دانشگاههای بدون شرح، پائین می افتم
دودش به چشم رئیس های ضدّ زن نمی رود
خرپشته های تائید نشده نیز حتی رعشه نمی گیرند
نامم را هیچ خیابانی دوست ندارد،
مادرم چرا !
قلبم را به برادر ِ آزتک ام داده ام
چشمهایم زیاد سیاه نیستند
اما می شد کاریشان کرد
تا چند ستارهء بیوطن
در یکی از پیاده روهایش پناه بگیرند....
اورژانس !
|