|

آسمان
شبیه چشم های تو بود
هی تو ...
که تا صبح نیمکرهء جنوبی
ونگ میزنی...
آهای رفیق باد و قافیه ... !
آتش که کفش های تو را سوخت
نسیم های متواری
آرام از پشت سایه ات عبور کردند
تا
فتیلهء هیچ انقلاب مخملی
دیگر
از معجون سرد ماست و خیارت
بیدار نشود ...
بُزک نمردهء بهار ندیده !
چند ساله ای؟
قنداق خورشید را یادت هست
کدام دست
در بازوان تو کاشت؟
و نوزاد ماه را
بوسه نداده
به مرداب دستبند زد ... ؟
آهای پدر خواندهء چهار !
تو از کدام سیسیل
به چشم های من آمدی؟
تو از کدام فرشته
صورت مام کودکی ام را قرض گرفتی ؟
بر شانه های تو
تا
صبح ابد بیدار مانده ام .....
بارانی عجیب !
نگو که چشم های من از تو سترون است ....
|