گاهی
شبیه شکوفه های برف
در منتهاالیهِ ذهنِ سیبی هستم
که از خیابان اصلی، بخار شده است
برگهای تاریخ- خورده،
کوچه های تا دندان مسلح،
چشم ِدیدنِ دود از سرم را ... ندارند
به نام ایتالیا،
نشئه از دیوانِ شعرت،
انتهای سنگفرشها داد میزنم:
آهای این چای تلخ است ....!!!!
|